ثمره ی عشق ما امیررضاثمره ی عشق ما امیررضا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
مامان عاطفهمامان عاطفه، تا این لحظه: 37 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | وبلاگ امیر رضا رحیم زاده| نی نی ناز

امیررضا و مهموناش

عشقولانه ی مامان. ســـــ ــــلام دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم،میخوام دیگه بخورمت........ این دو سه روز که برات پست جدید نذاشتم مهمون داشتیم،عزیزجونینا...خاله جونی که فدات میشد فقط بغل خاله جون بودی و خاله جون با عزیز جون سرِ شما فسقل خان دعوا داشتن. فقط برا شیر دادن شما رو ب من میدادن...واقعا دلم برات تنگولیده بود. خیلی خوش گذشت به هممون خصوصا شما. عکس جدید ندارم ک بذارم آخه رم گوشیم دوباره سوووخت....... خیلی ناراحت شدم کلی عکسای ناز از شما همش پرید...چه فیلمایی ازت گرفته بودم. برا همین عکسای قبل از اینکه عزیزجونینا بیان رو برات میذارم. راستی جوجو داره موهات میریزه بغلایسرت کم مو شد کچل خانِ من. ...
18 آبان 1392

حرف زدن جوجو با خودش

سلام گل باقالیه مامان. خوبی نفس؟؟ امروز ساعت 8بیدار شدم و یواشکی از رو تخت بلند شدم تا تو بیدار نشی(آخه اگه بیدار بشی من از همه ی کارام میوفتم و باید با شما بازی تنم)تا ساعت ده و نیم مشغول بودم و اومدم تو اتاقت دیدم تازه بیدار شدی و داری باخودت بازی میکنی...و با خودت حرف میزنی و کلمه ی "ب" و "اَ" رو تکرار میکنی.خیلی خوشحال بودم اینقد ناز با خودت حرف میزدی.جیغ هم خیلی وقته میزنی ولی امروز صبح جیغ می زدی و میخندیدی...آقا شدی دیگه ماشالله. این عکسا رو ببین و حالشو ببر: جیجری بخدا در حال خوردن ویتامین AD ...
14 آبان 1392

عشق من

.: ثمره ی عشق ما امیررضا تا این لحظه ،  3 ماه و 18 روز و 15 ساعت و 34 دقیقه و 55 ثانیه  سن دارد :.  سلام عشقم.به خدا بدجووور عاشقتم.خیره میشم تو اون چشمای نازت و محکم فشارت میدم. خدایا هزاران بار شکرت که همچین فرشته ای رو نصیبم کردی.یه تیکه ماهه. امروز و دیروز میخواستم برات پست بذارم،ولی بس که شیطنت کردی نشد.عکساتم نشد از تو گوشی منتقل کنم تو سیستم.باشه بعدا. دیروز بی هیچ دلیلی گریه میکردی...البته به نظرمن و بابایی بی دلیل بود ولی حتما یه جایی از بدنت درد میگرفته ،ما که نفهمیدیم. امروزم فقط بازی میخواستی اونم تهنایی نه با مامان بابایی! کلی برات رقصیدم آخه عاشق رقصی!!! ...
12 آبان 1392

عکسهای گُل مامانش

اول از همه..............سلام اینم عکسای نازت در آبان ماه: به پهلو گذاشته بودم و بهت شیر داده بودم و تو هم لالا کرده بودی.منم سریع رفتم تا به کارام برسم وقتی اومدم دیدم شما اینطوری شدی...خوشگلم اینطور خوابیدن تو سن شما خطرناکه. ولی خودمونیم خیلی ناز خوابیدی،راستی خواب چی میبینی که تو خواب هم میخندی و هم گریه میکنی؟ببین: یه تیکه ماهی،فدات بشم الهـــــ ـــــــ ـــــــ ــــــــــــ ـــی.: شرمنده عزیز دلم که اینطوریت کردم........خودم بعدش خعــــلی زیاد ناراحت شدم و عذاب وجدان گرفتم و قبل بهداشت صبحت بود و سریع رفتم شستمت: و اینجا هم شستمت و روغن بدنتم زدم برا همین صورتت کمی برق میزن...
11 آبان 1392

عاشـــــــــقتـــمـــ عشق

ســــلام گلِ سـُرخـــم   از امـــروز دارمــ باهاتــــ کتاب تقویت هـــوش رو کار میکنــــم.خیلی دوس داری و عــــلاقه نشـــــــون میدی،الـــبته نا گفــــته نـــماند که بعضی وقتـــها هـــم کتاب رو می گیـــری و می خوای بکنی تو دهنتــــ. امروز خـــیلی بـــهونه گرفـــتی البته به نظـــر من حتما یه مشـــکلی داشـــتی...ولی حسابی منـــو خستـــه کردی.از ساعـــت ده که بیدار شدی نخوابـــیدی تا ساعـــت 1:30.منم دیدمـــ لالایی و سریـــع آماده برای ورزش شدم و حدود نیـــم ساعـــت ورزش کردم .هنـــوز 10دقـــیقه ورزش نکـــرده بودم که دیدمــ شما فسقـــل خان بیدار شدی و داری مامانتــو تماشا میکنی و منم ورزشـــم همــــــراه با رقـــص شده بود...
7 آبان 1392

نابغه کوچولوی من

    .: ثمره ی عشق ما امیررضا تا این لحظه ،  3 ماه و 12 روز و 16 ساعت و 10 دقیقه و 59 ثانیه  سن دارد :. سلام پسر قشنگم. شیطون بلا هنو دندون در نیاوردی .ولی داری خودتو برای کندن نوک می میه مامان آماده میکنی!!!!!!!!!!!!! آخه بدجور با لثه های نازت می می رو فشار میدی،دردم میاد ولی ارزش داره آخه ینی تو داری بزرگ میشی.  دیگه میخوای بشینی!!!آخه خیلی زوده عسلم،وقتی دراز کشیده ای جیغ میزنی و میگی منو یا ایستاده بگیرین یا نشسته...آخه پسر 9ماهه شد باید بشینه...چیکار کنم من از دست تو   بزرگ بشی کمر درد میگیریا!. . . . عزیزکم زیاد وقت نمیکنم بیام پ...
7 آبان 1392

ماجرای بادکنک بازی!!!

      .: ثمره ی عشق ما امیررضا تا این لحظه ،  3 ماه و 7 روز و 16 ساعت و 12 دقیقه و 46 ثانیه  سن دارد :.       سلام نی نی گولوی من.... وای که چقد دلبری میکنی برای مامان.واقعا عنوان خوبی برای بلاگت انتخاب کردم. دیشب رفتم برات یه عالمه بادکنک خریدم.میخوا ستم بالای تختت آویزون کنم.خیلی دوسشون داری،دادم بابایی چهار تاشو برات باد کرد و شب ماتو پذیرایی میخوابیم.نیمه شب که بابایی لالا بود من بیدار بودم یه صدای وحشتناکی اومد و فهمیدم یکی از بادکنکا ترکیده، فهمیدم چه کار خطر ناکی کردم که بادکنک بالای تخت آویزون کردم،اگه خدا نکرده شما اونجا بودی هم می ت...
1 آبان 1392

تغییر عنوان بلاگ

سلام  هدیه ی بهشتیه من.الان شما داری با بابا محمود بازی میکنی و میخندی. منم از فرصت استفاده کردم و اومدم پای نت. امروز اینقد باهات بازی کردم و خوردمت که نگو... راستی عنوان وبلاگت رو تغییر دادم،قبلا بود هدیه ای از طرف خدا حالا شده: ♥دلبـــــری های یک عــــدد نــی نــــی♥ بابایی میگه هدیه ای از طرف خدا خیلی زیبا تره ،درسته ولی برای تنوع تغییر دادم تا بعد اینم عکس بلاگت: راستی عشق نشد تو این پست عکس بذارم آخه دارم یه کارایی میکنم و برا همین نتونستم عکساتو بریزم تو سیستم...امیدوارم اون کارایی که دارم انجام میدم با موفقیت انجام بشه و خودت ببینی. فعلا بای تا های ...
29 مهر 1392

سه ماهگیت مبارک نفسم

  پسرم تو تک گل باغ بهشت بودی که خدا تورا از بهشت به درون وجودم جا داد. آن تو ماندی و رشد کردی و ریشه دواندی و شدی تکه ای از وجودم. درک دل کندن از تو برایم غیر ممکن بود،که گل سرخم بعد از 9ماه زندگی در رحمم ،حال میخواهد از آن جای امن و گرم بیرون بیاید و زندگی جدید همراه با هدف راشروع کند . پسرم امیررضای ناز و دوستداشتنی ام تو آمدی و مرا مادر کردی ،میخواهم خودم را فدای تک تک ثانیه های زندگی ات بکنم،27تیرماه من و پدرت خوشبخت ترین شدیم که تو فرزندمان شدی . من به چشمان ناز و معصومت خیره میشوم و اشک میریزم ......خداوندا چه لطف بزرگی در حقمان عطا کردی. گاهی خسته و بیحال از شب بیداری ها میشوم ،تو را روی پاهایم می...
27 مهر 1392